زیر آبی آسمان...


به پایان آمد این دفتر/ حکایت همچنان باقیست

بعد از مدت ها که به اینجا سر زدم دیدم حسابی گرد و خاک گرفته! تولد یکسالگیش گذشته و من هیچ دستی به سر و روش نکشیدم. ١٨ بهمن ٨۶ تولد یکسالگی وبلاگم بود و از اون مهمتر تولد فرشته کوچیک زندگیمون، سارا.


نرگس

زلزله اخير پرشين بلاگ

نمی دونم این سایت کی درست میشه و آیا اصلا  درست میشه یا نه؟!

چرا نمیشه براش پیغام گذاشت؟

دیگه منتظر درست شدنش نیستم٫ از شما چه پنهان تعطیلات اینترنتی هم حسابی به مذاقم خوش اومد...

پست خونه چوبی رو هم چون مدت ها قبل حاضرش کرده بودم و منتظر مونده بود گذاشتم.

از همه کسانی که حال ما رو در این ویرانی پرسیدند ممنون.

به همتون سر میزنم.

خونه های دلتون آباد باشه

چه غم از خرابی وبلاگ و دنیای دروغی...

ایام به کام همگی

پی نوشت: من نفهمیدم چه خبره؟ چون تا چند دقیقه قبل نمیشد برای وبلاگم پیام گذاشت اما حالا درست شد؟! اما آدم از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشه که! ما که این خونه لرزنده رو ترک کردیم...


نرگس

خونه چوبی

قبل از اومدن به ژا‌پن اصلا فکر نمی کردم این جا هنوز هم خونه چوبی وجود داشته باشه -اگر چه ‌پایه های ساختمون دیگه مثل قدیم چوبی نیست و از سیمانه- یا خونه ای با این شکل و شمایل پیدا بشه! از همون خونه ها که توی نقاشی بچگی هامون می کشیدیم! (فقط دود کش نداره) 

فکر می کنم این جا هزینه های استفاده از چوب برای همچین مواردی کمتر از هزینه ی آهن و سیمان باشه. علاوه بر اون٫ مقاومت چوب در برابر زلزله قابل اطمینانه چون با نکاتی که در مهندسی ساختمون در نظر می گیرند به راحتی با تکون های زمین هماهنگ حرکت می کنه. یک علت دیگه رو هم خیلی مطمئن نیستم اینه که به دلیل رطوبت بالای هوا٫ ایجاد موجودات ریز و سیاه (من میگم کپک!) روی در و دیوار خونه های چوبی کمتره! این نکته رو دوستانی که در شمال ایران زندگی می کنند باید تایید کنند.

در ضمن چوب فقط برای ساختن خونه و ساختمون هایی که ابعاد بزرگی ندارند (مثل عکس بالا) استفاده میشه و برای ساختن ساختمون های چندین و چند طبقه نیست.

به هر حال به خونه کامل شده که نگاه می کنی باورت نمیشه چوبی باشه! خیلی قشنگ تر از سلول های آ‌پارتمانیه!


نرگس

زلزله اخير

سلام به همه اون هایی که با شنیدن خبر زلزله ژاپن یاد ما کرده بودند! از لطفتون ممنون! ما خوبیم.

این جا زلزله زیاد میاد و خوشبختانه معمولا جای نگرانی نداره٫ فقط هی باید نماز آیات بخونیم!

شاید توی این یک سال و نیم پنج بار تا به حال زمین زیر پامون لرزیده باشه.

در زلزله اخیر هم که توی شهر ما نبود بنا به اخبار چند روز پیش هفت کشته داشته که جوانترینشون حدود هفتاد و سه سال داشت. گویا اکثرا افراد مسنی بودند که توی خونه های قدیمی زندگی می کردند.

همون شب توی اخبار گفت که گویا یک نفر ناپدید شده و گزارشی تهیه کرده بود که به دنبالش زیر آوار های چوبی می گشتند. نکته این گزارش این بود که در جستجوی اون بنده خدا کسی رو نشون میداد که همین طور که داشت دنبال نشونه ای چیزی می گشت به سمت چوب ها سوال می کرد: "کسی اون جا تشریف!!! نداره؟" (کلی ما رو با اون همه ادب و احترام خندوند! احترام از نوع ژاپنی!)


نرگس

يک تفاوت فرهنگی!

چقدر شما لطف دارید! پیام های پست قبلی رو میگم! کلی انرژی زا بود٫ دستتون درد نکنه!

راستش ادامه می دهم. سعی می کنم پیوسته باشه اما به احتمال زیاد آهسته تر از قبل!

برای تکون این خونه هم فعلا به یک تغییر رنگ راضیم تا بعد!

*

به هر حال٫ همین نظرات شما یه تفاوت فرهنگی ما و ژاپنی ها رو برام یاد آوری کرد. دوستهای این وبلاگ همه مشتاق دانستن راجع به فرهنگ و آداب و رسوم و حتی هنر و موسیقی ژاپن هستند.

اما  وقتی من با یه ژاپنی آشنا میشم یا اون میخواد بیشتر راجع به ایران بدونه معمولا این حرف ها بین ما رد و بدل میشه: 

ژاپنی:  " غذای معروف ایران چیه؟ "

من : کباب! (کلی تلاش می کنم تا یه غذایی رو به عنوان نمونه بگم)

ژاپنی: "خوب چه مزه اییه؟" یا "چطوری درستش می کنند؟"

من:  (اول توی دلم میگم عجبا!) بعد حالا یه تلاشی می کنم برای بنده خدا توضیح بدم!

ژاپنی: "خیلی به نظر خوشمزه میرسه!" (در صورت صمیمی بودن هم میگه باید یه بار درست کنیم بخوریم!)

من:

...

اوایل با خودم می گفتم یعنی هیچ سوال مهمتری نداشت بپرسه؟ اصلا چقدر مهمه که غذای معروف ما چیه؟ مثلا براش مهم نیست که ما به چه زبونی حرف می زنیم؟ فرهنگمون چطوریه؟!!!

الان هم خیلی ذهنم و اینور اونور می کنم یه مورد نقض برای مثال بالا پیدا کنم اما متاسفانه پیدا نمیشه! (آها اون استاد ژاپنیه که هشت تا زبان زنده دنیا رو یاد گرفته بود از این سوال ها نکرد اما اون دو رگه بود٫ مامانش ژاپنی نبود! )

این مساله برام ذهنیت بدی از ژاپنی ها درست کرده بود اما حالا نگاهم یه کم عوض شده٫ فکر می کنم دغدغه های فکری یه ژاپنی خوب همینه دیگه! (شاید برای اون هم مثلا حرف زدن راجع به فوتبال عجیب باشه!)

این بحث غذا به همین جاها هم ختم نمیشه. از تلویزیون ژاپن بگیرید که اگر هیچی ژاپنی بلد نباشید از بس این فعل "خوردن" در زمان ها و اشکال مختلفتش هی صرف میشه حتما یاد میگیرید که"tabemasu" همون خوردن هستش٫ یا "خوشمزه" به ژاپنی چی میشه٫ همه چیز هم امر خدا به نظرشون خوشمزه است!... تا مسافرت رفتن ژاپنی ها که وقتی مثلا از یه کشور همسایه بر می گردند برای دوستاشون از غذای اونجا تعریف میکنند که چه مزه ای بوده! یا مثلا یه شهری رو که معرفی می کنند برای توضیحش میگن که فلان غذاش معروفه!

یا یه مرکز اینترنشنال با شما تماس میگیره و میگه: برای چند تا بچه دبیرستانی برنامه آشنایی با ملل مختلف! گذاشتیم میشه یکروز بیاییم خونتون برامون غذای ایرانی بپزید؟! و ...

خلاصه فکر کنم بعید باشه یه عده ژاپنی دور هم جمع بشوند و بحث غذا نکنند. مثل ما که راجع به سیاست حرف می زنیم. یه بار یه دوست ژاپنی می گفت ما راجع به دین و سیاست با هم حرف نمی زنیم چون این دو تا بحث باعث اختلاف و کدورت میشه!

من هم توی دلم گفتم خوب همین بحث غذا رو ادامه بدید که امن ترین بحث هاست. ( من که شخصا از این جور بحثا حوصله م سر میره!)


نرگس

نظر شما؟

حس می کنم این جا به یه اتاق تکونی احتیاج داره٫ نه؟!

شما نظرتون چیه؟ همین طوری خوبه؟ بتکونیمش؟ اصلا بکوبیمش از اول بسازیم؟ یا دیگه نسازیم؟!

دوست دارم نظر دوستانی که میان و این جا رو می خونند بدونم! برای چی به این جا سر می زنند و فکر می کنند اشکالاتش چیه؟ خوبیهاش چیه؟ چطوری باشه بهتره؟ اصلا نباشه چطوره؟

خیلی خوشحال میشم که صادقانه پیشنهادتون و انتقادتون رو بشنوم! اگر زحمت می کشید و نظر میدید لطف کنید دقیق توضیح بدید! اگر نه٫ هر طور که شما دوست دارید هم قبوله!

منتظرم!


نرگس


آژیر امداد اما دوست داشتني

همیشه شنیدن صدای آژیر آمبولانس یا ماشین آتش نشانی آدم رو یاد یک اتفاق ناگوار میاندازه٫ اما از شما چه پنهان من جدیدا از شنیدن این صدا ته دلم کمی هم خوشحال میشم! مخصوصا اگر صدا خیلی نزدیک باشه و من توی خیابونی باشم که قراره آمبولانس یا ماشین آتش نشانی از همون حوالی رد بشه٫ چون این یعنی یک صحنه خیلی خیلی زیبا قراره جلوی چشمام به نمایش در بیاد.

توی همین خیابون هایی که گاهی عرضش به اندازه استاندارد عبور دو تا ماشین معمولی هم نیست و گاهی باید یک ماشین کنار بایسته تا دیگری عبور کنه٫ راننده ها به محض شنیدن صدای آژیر تا جایی که می تونند خودشون رو به کنار خیابون می کشونند و بعد هم می ایستند! خیلی جالبه که گاهی اصلا معلوم نیست ماشین آژیر زن قراره از کدوم سمت بیاد؟! اما راننده های هر دو طرف احساس مسئولیت می کنند. حتی یکبار من از حرکت غیر عادی چند تا ماشین که یکباره وقتی پشت چراغ بودند سر ماشینشون رو به سمت پارکینگ فروشگاه کناری کج کردند و خیابون رو خالی کردند جا خوردم که بعد فهمیدم آها صدای آژیر میاد!

اگر سر چهار راه بزرگی باشم و صدای آژیر بیاد راستش دیگه خیلی ذوق می کنم چون مثل فیلم های تخیلی که زمان رو متوقف می کنند و همه سر جاشون خشک می شن می مونه٫ سر یک چهار راه که هر کی داره یکطرف می ره انگار همه هر جا که هستند فقط خشک می شند؟!

البته بار اولی که این صحنه رو دیدم از این همه زیبایی و همدلی گریه ام گرفته بود اما حالا فقط ذوق می کنم و آرزو می کنم کاش یه وقتی هم ما همین قدر به درد کسی حساس باشیم و مهربونی هامون فقط موقع وقوع زلزله نباشه! هر چند توی بعضی خیابون های تهران اگر هم بخواهی نمی تونی توی ترافیک سنگین کاری برای آمبولانس بیچاره انجام بدی! یک نکته دیگه ای هم هست: با دوستانمون در مورد این صحنه که اونها رو هم تحت تاثیر قرار داده بود حرف می زدیم که نکته جالبی گفتند. تعریف می کردند که زمانی که توی یکی از بیمارستانهای تهران به عنوان دکتر کار می کردند غذای کادر بیمارستان توسط آمبولانس اون هم با آژیر آورده میشده!! فکر می کنم حداقل کارکنای بیمارستان اگر روزی توی خیابون باشند و صدای آژیر بشنوند بیشتر یاد غذا بیفتند تا یک مریض بیچاره!

بگذریم!

علاوه بر این که آدم از این که وقتی حادثه ناگواری افتاده یک قدم کوچیک برداشته و راه رو برای ماشین امداد باز کرده می تونه لذت ببره٫ این همدلی این آرامش رو هم به آدم میده که اگر روزی برای خودش هم خدای نکرده اتفاقی بیفته خیلی ها باهاش همکاری و همراهی می کنند.


نرگس

راستی شما چی خونديد؟

چند وقتی است که متوجه شده ام که درس خواندن و دانشگاه رفتن٫ انگار در کشور ما و بعضی کشور های مشابه ماست که این قدر اهمیت دارد. در مورد تجربیات خودم می گویم  (شاید در مورد شما صدق نکند) ما وقتی دوستان قدیم را می بینیم یا با کسی دوست می شویم در معرفی خودمان می گوییم چه خوانده ایم. یا تقریبا همه به آدم توصیه می کنند که تا آن جا هستی برو درس بخوان! اشکالی ندارد اما کاش یک نفر می گفت برو تجربه کسب کن! برو هنر بیاموز! یا چه می دانم چرا درست را ادامه نمی دهی؟ فکر کنم این چیز ها برای شما هم آشنا باشند!؟ اوایل هی با خودم می گفتم چه عجیب! اما فکرش را که می کنم واقعا خیلی قبل تر ها برای من هم درس جایگاه خیلی مهم تری داشت که حالا ندارد! اوایل فکر می کردم خوب درس نخوانم چه کنم؟ اما حالا نه!

یا مثلا یک سایتی برای تقویت زبان انگلیسی شنیداری هست که هر از چندگاه اگر وقت کنم یک سری می زنم. برایم بیشتر جاذبه فرهنگی دارد تا جاذبه یادگیری! دوست دارم بدانم دیگران چطور فکر می کنند. تقریبا هر هفته یکی دو گزارش جدید از موضوعات اجتماعی می گذارد. معمولا سراغ آدم های معمولی می رود که غالبا انگلیسی زبان نبوده اند اما که صحبت کردن را خوب یاد گرفته اند . مثلا یکی از موضوعاتش شغل آینده بود! یک دختر جوان اسپانیایی در جواب این که شغل مورد علاقه برای آینده اش چیست جواب داد: مادر خانه دار!

نمی دانم شاید شما شوکه نشوید اما من شدم! دلیلش را هم خیلی راحت توضیح داد که ما وقتی کودک بودیم مادرمان همیشه در کنارمان بود و هر وقت به او احتیاج داشتیم احساس امنیت خاطر می کردیم که او هست؛ حسی که شاید بچه های دیگر نداشتند.

یا یک نفر دیگر با رضایت تمام از آشپز شدنش تعریف می کرد که چقدر تجربه کسب کرده و از کجا شروع کرده و به این جا رسیده!

تصور می کردم اگر از ما سوال کنند چند درصد ممکن است همچون جوابی بدهیم؟ تجربه من می گوید که تقریبا بدون استثنا اسمی از دانشگاه و یک رشته تحصیلی به میان می آید!  

یا همین ژا‌پنی ها وقتی خودشان را معرفی می کنند به جای همان مدرک و تحصیلاتشان می گویند که سرگرمیشان چیست. هیچ کس هم از آدم نمی ‌پرسد که چه خوانده؟! واقعا انگار لزومی ندارد همه یک مدرکی داشته باشند تا منزلتی داشته باشند.

البته هفته قبل یک دوست هندی ما را برای عروسیش به هند دعوت کرد. کارت دعوتش را که دیدم کلی به خودمان امیدوار شدم! (شاید برداشتم اشتباه باشد؛ نمی دانم!). قسمت اسامی عروس و داماد را ببینید:

معرفی عروس: مهندس "گماتی" و در ادامه باز تاکید کرده لیسانس مهندسی!

معرفی داماد: دکتر "مانیکاندان" و در ادامه توضیح داده: فوق لیسانس و دکترای مهندسی+ محل کار داماد که دانشگاهی در ژا‌پن است!

کاش ما کارمان به این جاها نرسد! حرفه و تجربه و هنر واقعا خیلی وقت ها از درس و دانشگاه با ارزش ترند! هر کدام جایگاه خودشان را دارند.

پی نوشت: منکر عوامل اقتصادی اجتماعی اش نیستم اما منظورم آن قسمت از تفکراتمان است که خودمان می سازیمش!

پی نوشت۱: دوستهایی که درخواست کردند که آدرس سایت زبان انگلیسی رو براشون بگذارم؛ این آدرس:  http://www.elllo.org

پی نوشت۲: دوستهایی هم اشاره کردند که کارت عروسی هندی هایی رو دیدند که آنطور نبوده٫ خیلی خوشحالم از شنیدنش! درسته؛ هند کشور بزرگیه. خیلی ممنون از بیان تجربه شون!


نرگس

گر غصه روزگار گويم/ بس قصه بيشمار گويم

صبح صفحه خبر ها را باز می کنی؛ "شرف دختران و زنان٫ قربانی جنگ عراق!" تصورش هم قلب آدم را متلاشی می کند؛ مادری با دختر معصومش از سر ناچاری به کلوپ های شبانه سوریه پناه ببرد! نکبت و بدبختی زنان عراقی بشود عامل جذب توریست؟ نه! جذب نامسمان! جذب بی شرف!

عصر از کنار مغازه ای رد می شوی؛ مردم سگ هایشان را برای آرایش و پیرایش می آورند! خانمی موهای سگی را با مهربانی تمام با ماشینی مخصوص می زند و بعد حتی برایش سشوار هم می کشد!

*

همچون روزی را چطور باید به سر کرد؟ از این آشفته بازار دنیا به کجا باید پناه برد؟!


نرگس

مامان و دوچرخه‌اش

ماشالله مامان ژاپنی! خسته نباشی!

* به این جور دوچرخه ها که صندلی یا سبد مخصوص کودک داره به ژاپنی "ماماچاری" (دوچرخه مخصوص مادران) می‌گویند. بابا نه! ماما هم نکته جالبیست! 

* توی خیابون های اغلب باریک و شیب دار ژاپن٫ هدایت دوچرخه کار آسونی نیست. اما گاهی مادرهایی رو می‌بینم که با دو تا بچه٫ سبد دوچرخه شون از خریدخونه پر شده!  راستش تلاش کردم که عکس بگیرم اما نتونستم اجازه بگیرم و این عکس رو از فلیکر پیدا کردم٫ گویا برای خارجی ها هم صحنه جالبیه!

* یک وقت فکر نکنید که این خانواده ماشین ندارند یا این مادر رانندگی بلد نیست که به احتمال خیلی زیاد٫ در اشتباه هستید!


نرگس

خانه
بایگانی
نامه

نویسنده
نرگس


نگاه دوربين


بایگانی
خرداد ۸٧
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥


دوستان
به تماشای آبهای سپيد
بارباماما
ترتيل قرآن
فانوس خيال
دل نوشته های يک معلم
آب در آب
کتاب نيوز
آبی مثل آسمان
عطش شکن
سخنرانی های دکتر شريعتی
آينده
کمند دوست
دياری
دختر باران
چو غلام آفتابم...
کتابخانه والدين
ايرانی های خارج از کشور
الهدی
هبوط در تنهايی شريعتی
سياه٫ آبی٫ سفيد
ققنوس
آغازی بر يک پايان
مادر سپيد


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0