گر غصه روزگار گويم/ بس قصه بيشمار گويم

صبح صفحه خبر ها را باز می کنی؛ "شرف دختران و زنان٫ قربانی جنگ عراق!" تصورش هم قلب آدم را متلاشی می کند؛ مادری با دختر معصومش از سر ناچاری به کلوپ های شبانه سوریه پناه ببرد! نکبت و بدبختی زنان عراقی بشود عامل جذب توریست؟ نه! جذب نامسمان! جذب بی شرف!

عصر از کنار مغازه ای رد می شوی؛ مردم سگ هایشان را برای آرایش و پیرایش می آورند! خانمی موهای سگی را با مهربانی تمام با ماشینی مخصوص می زند و بعد حتی برایش سشوار هم می کشد!

*

همچون روزی را چطور باید به سر کرد؟ از این آشفته بازار دنیا به کجا باید پناه برد؟!

/ 20 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاجر

دنيا اينطوری است ديگر! کافی نيست هزاران هزار آدم آرمان خواه تک افتاده مثل تو وجود داشته باشند و از ديدن و شنيدن رنج آدمها عذاب بکشند و حتی تلاشی کنند و حتی تر تمام زندگی شان را بگذارند چون اين رنج مداومت خواهد داشت تا آن روز موعود که اين همه نيروی پراکنده يکی شود.

هاجر

تکمله: لطفا کسی فکر نکند منظورم اين است که دست روی دست بگذاريم.

هاله

سلام سنگسار دختر بی گناه عراقی رو ديدين...؟ خوشحال می شم سری بهم بزنيد.

Hadi

Salam! Bebakhshid ke be Finglish minvisam. Man fekr mikonam ke chenin sahne hai baraye moghayese kardan besyar vojud darand. Mohem ine ke bedunim ke hadaf az in moghayse chist. mikhahim beguim ke yeki dar oje badbakhti hastesh va yeki dige dar hale khoshkozarani. Ya inke mikhahim un bad bakhti nabashad. ya in khoshgozashtan ya hardo? Che meghdar tasvire moishabehe unche ke dar morede sage gofti mitunim tu zendegi khodemun va atrafiyanemun bebinim?

ليلی

غصه های دنيا همون طور که خودت هم گفتی بيشمار هستن عزيزم. اگه يکدهم مردم دنيا به اندازه تو وجدان داشتن و از ديدن اين صحنه ها ناراحت ميشدن اين اتفاقها نمی افتاد... نرگس عزيزم مراقب خودت باش!

مامان محمود

سلام نرگس جون. بلاگتون رو از لیست بلاگها پیدا کردم و خیلی نوشتهات جالب بود برام. من در مصر هستم و میشه تضادهای این دنیا رو خیلی بوضوح دید. مطمئنا اگه همه یکمقدار دل میسوزندند وضع دنیا به اینجا نمی رسید. شاد باشی و به من هم سر بزن.

مادر سپيد

نميدونم چی ميشه گفت ! ولی بهتره آدم از گرسنگی بميره تا اين طور خوار بشه ! اون چه مادری بوده که دخترش رو همچين جايی برده . يادمه بچه بودم کتابی به اسم دليران قلعه آخولقه خوندم که يک قسمتش خيلی روی من اثر داشت و اين بود که وقتی قلعه توسط روسها تسخير شد ادران با دخترانشون از ديوار قلعه خودشون رو پرت کردند تا به دست نامحرمان نيفتاند و اينه عفت زنان ناب ايرانی و مسلمان . وقتی همچين چيزايی ميشنوم ياد اين قسمت کتاب ميفتم .

خشایار

با صفحه خبر نميشه روز ها رو به سر کرد. اغلب بعد از خوندن اخبار يه تصوير بد در ذهن ادم نقش میبنده که به نظر من خيلی وقتا اغراقی هست. مثلا وقتی من ايران بودم و وبلاگ های ايرانيان خارج از کشور رو ميخوندم می ديدم چيزی که در مورد ايران تو ذهنشون هست چقدر از واقعيت دوره. حرف هايی که ميزدن و نکاتی رو که اشاره می کردن هيچکدوم دروغ نبود. اما فضای جامعه رو نميتونستن با خوندن اخبار درست تصور کنن. حالا هرچقدر هم که اخبار رو از منابع گوناگون دنبال می کردن باز هم توفيقی نداشت واکثرا جامعه اون روز ایران رو به شکل افراطی منفی میدیدن.اون موقع روی اين مطلب فکر کرده بودم. الان خودم گه گاهی به اين حالت دچار می شم و بعد از خوندن اخبار یه تصوير اغراقی در ذهنم به وجود مياد. اما سريع تجربه قبلی رو به ياد ميارم و سعی ميکنم به زيبايی ها فکر کنم. چون اونا هم وجود دارن. مهم نيست که بی بی سی و بازتاب و ....در موردشون چيزی نمی گن. خواستم اينو به شما هم بگم شايد کمتر غصه بخورين

بشری

خوبی خانم؟؟ کجایی ؟