زخم تحقير!

یادم می‌آید قبل از دبیرستان همیشه باید سر موقع از مدرسه به خانه می‌آمدم. محله‌مان محیط ناامنی داشت. اگر از سر شیطنت برای خرید چیزی یا صحبت های کودکانه با دوستی دیر می‌کردم حسابی باید سین جین پس می‌دادم. یادم نمی‌رود روز آخر راهنمایی برای این‌که تا جایی دوستم را همراهی کنم از یک مسیر طولانی به خانه برگشتم و مامان عزیزم از فرط نگرانی به مدرسه رفته بود. وقتی به خانه آمدم و موضوع را فهمیدم داشتم سکته می‌کردم. بلاخره مادر نگرانم راضی شد اما ناظم محترم بعدا حسابی با طعنه هایش نوازشم کرد که مادرت آمده بود...

دبیرستانی شدیم. من که بچه درسخوان و به اصطلاح مثبت بودم باید از زیر عینک ذره بینی شک و تردید ناظم رد می‌شدم چه برسد به دیگران. وای که چه مضطرب می‌شدیم اگر روسری سفید که پوشش داخل مدرسه بود را فراموش می‌کردیم چه راهکارها که پیدا نکرده بودیم! یکی با روسری از جلوی ناظم رد می‌شد و از پنجره روسری اش را برای دوستش در حیاط پرت می‌کرد که او  هم از تیغ نگاه ناظم جان سالم بدر ببرد. اما خوب ما هم آبدیده می شدیم با این رفتار ها!

دانشگاه هم باز همان قصه تکراری برقرار بود!  وقت‌ شناسی هایت را کسی نمی‌دید اما کافی بود در ترافیک تهران گیر می‌کردی٫ آن چنان استاد لب و لوچه اش را به نشان ناباوری بالا و پایین می‌کرد که انگار داستان تخیلی برایش تعریف کرده‌ای!

فارغ التحصیل هم شدم٫ تمامی نداشت. وقتی همسرم ژاپن بود و من ایران٫ برای کار اداری یک نامه از سفارت ایران در ژاپن گرفته و برایم فرستاده بود. وقتی نامه با مهر و امضای سفیر ایران را به وزارت امور خارجه بردم اول مسئول محترمش٫ نیم نگاهی به آن انداخت و بدون اینکه حتی به صورتم نگاه کند برگه را به سمتم دراز کرد و به همکارش گفت: "بذار بره با کامپیوتر چک کنن ببینیم اصلا دانشجو هست یا نه؟"

اما ژاپن! هنوز باور نمی‌کنم به جای اصل مدارک تحصیلی آن هم با ترجمه رسمی٫ توانسته‌ام همان گواهی فارسی را خودم ترجمه کنم و بدون هیچ مهر و امضایی قبولش کنند؟!  باور نمی کنم وقتی ده دقیقه مانده کلاس تمام شود به کلاس برسم و خودم را برای توضیحات مفصل راجع به اشتباه گرفتن ساختمان کلاس ها آماده کنم ولی همان جمله اولم را استاد بپذیرد. بگوید اسمت چیست تا برایت حاضر بزنم؟! باورم نمی‌شود که از فروشگاهی که هیچ حسگر بارکدی جلوی دربش ندارد کلی خرید کنی و کسی دم در خریدهایت را چک نکند؟! وقتی بیمه ام را یادم می‌رود به دکتر ببرم و خودم را برای برگشت آماده می‌کنم اما منشی به سادگی می‌گوید دفعه بعد برایمان بیاور! شاخ در می‌آورم. با اینکه زمین و زمان این جا به آدم می‌گوید حرفت را باور می‌کنیم! تو متهم نیستی! هنوز گاهی به خاطر اشتباهاتم دست‌پاچه می‌شوم . به مرور آنقدر این حسن ظن آدم را نرم می‌کند که دیگر خودت حاضر نیستی ذره ای خطا کنی. آرامش اعتماد به تو آنقدر شیرین است که خاطره آن برخوردهای تحقیر آمیز در ذهنت مثل کابوس می‌شود.

از بعضی از خارجیها که مثل ما عادت ندارند اینقدر محترم فرض شوند شنیده‌ام که این ‌ژاپنی ها نمی‌فهمند! لابد ما می‌فهمیم! ما که یک معصومیت را به دورویی٫ حیله‌گری٫ دروغ وا می‌داریم!

وقتی جامعه اطراف٫ توی بیگناه را متهم و گاهی حتی مجرم می‌بیند٫ اگر وجدانت نباشد چرا باید بار درست‌کاری را با همه سختی هایش به دوش بکشی؟ لااقل همان کاری را میکنی که به آن متهمی!  نمی‌دانم کجای این رفتار ها انسانی است؟ دینی است؟  آخر از کجا آورده ایمشان؟ این دور باطل تحقیر شدن و سر فرصت تحقیر کردن کی پاره می‌شود؟

*

پی‌نوشت: این روز ها از دیدن نمی‌دانم اسمش چیست برخورد غیر انسانی؟ خشونت؟ بی‌فرهنگی؟ با نام برخورد قانونی لرزه بر وجودم می‌افتد که زخم این همه تحقیر و کینه کی بر سر جامعه سر باز خواهد کرد؟

/ 28 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان صبا

درست به همين دليل من هم نميتونم به کسی اعتماد کنم. و کسی هم به من اعتماد نميکنه. پليس راه يه کنج جاده قايم ميشه تا در فرصت مناسب مچ گيری کنه. و من ميدونم که وقتی به پيچ جاده ميرسم بايد سرعتو کم کنم. نه بخاطر پيچ... به خاطر آقا پليسه! چه امنيتی!! مدرسه که ميرفتيم هرروز کيفمون و لباسمون بازدید ميشه. ازون بازديدهايی که توی فيلمها نشون ميدن. که اگه اسلحه ای جاسازی شده پیدا بشه. ازون زمان ما یاد گرفتیم مخفی کاری رو. و حالا ازینکه رک و بی پرده رفتار کنیم میترسیم. میترسیم با صراحت و صداقت حرف بزنیم. خيلی سخته عادت کردن به اينکه دايم سانسور کنی.

مامان صبا

اونقدر سخته عادت کردن به اين خودسانسوری که وقتی عادت کردی ديگه نميتونی خودت باشی. ديگه اگر کسی باهات روراست باشه و بهت اعتماد کنه فکر ميکنی طرف عجب گاگوليه... هيچی حاليش نيست. اولين چيزی که به ذهنت ميرسه اينه که از اعتمادش سو استفاده کنی.

دادا

سلام نرگس عزيز دلنوشته ات به دلم نشست. تا دوسه روز پيش كمي مث بعضي از دوستانم در مقابل اين متن ها محكم مي ايستادم اما با اتفاقي كه دوسه روز پيش برايم افتاد وبي گناه مجرم شدم.كاملا دلنوشته ات را درك ميكنم با عمق وجود.... پايدار باشي دوست من فرصت كردي سري به من بزن

شيوا

و تلخ‌ترش اين‌جاست که سوءظن در اسلام اين‌همه نکوهش شده!

مامان صبا

نرگس جان سلام ممنون ازينکه اومدی. مشکل اين نيست که چرا مامان صبا هستم. مشکل اينه که با آمدن فرزند يا فرزندان ما مادرا عملا خودمون رو حذف ميکنيم. البته در وبلاگستان من خودم خواستم که مامان صبا باشم. اما در زندگی روزمره هم من زير مجموعه ی صبا شدم. ميدونی در فرهنگ ما برای زن نقشی بالاتر از مادر بودن و نقشی که فقط به انسانيت خودش برگرده نه به زنانگيش٬ متصور نيست. زنی که نتونه مادر بشه دچار نقص بزرگی تلقی ميشه بطوری که گويی از کار افتاده ست. زمين بی حاصل! و درست به همين دليل اکثر مادرانی که من می شناسم بنام بچه هاشون مارک خوردن و در واقع اين رو بعنوان يک مهر تاييد پذيرفتن. اما غلطه. اينطور نيست؟ مهم اين نيست که چی صدا ميزنن. مهم اينه که چرا به اين اسم صدات ميزنن. چون تو برای اين وجود داری که مادر باشی و بچه بزرگ کنی و از خودت چشم بپوشی. موفقيت های فردی خودت رو نديد بگيری و تلاشت اين باشه که من بعد هرچه تونستی به رشد بچه ت کمک کنی. اين يعنی تو زن موفقی هستی و کامل. مامان صبا اين معانی رو ميده. البته من ازت ممنونم که برام طور ديگه ای معنی کردی.

مامان صبا

باز هم نرگس جان سلام.با اينکه گفتی تجربه نداری اما خيلی خوب درک ميکنی منظورم چيه. باهات موافقم.

شمرشناسی

سلام ، نوشته هاتان خيلی خاطرات را از ايران برايم زنده کرد .... ! بماند ... سپاسگذارم از از سر زدنتون و در خصوص او مطلب موسسات امام موسی صدر هم بايد خدمتتون عرض کنم که منش فکری امام موسی صدر که هم اينک در اين موسسات جاری است سبب شده نه تنها ايتام شيعه که ايتان اهل سنت و مسيحی نيز در اين موسسه نگهداری و تحصيل نمايند.... در خصوص نحوه کمک و ميزان آن نيز خودتان بهتر می دانيد که در اين موضوعات ميزان دل شماست و رقم مطرح نيست ... اگر برای رساندن کمک به موسسه اطلاعات دقيق تری خواستيد خدمتتان ارسال خواهم داشت.

حمید

دارم شاخ در می آرم! فکر کنم خیلیهای دیگه که توی ایران زندگی میکنند، همین احساس من رو داشته باشند وقتی این حرفها رو بشنوند و مطلبت رو بخونند! تا کی باید اینهمه نکبت رو تحمل کنیم؟